تبليغاتX
عشق واقعی
عشق واقعی
عاشقانه واقعی
تنهایی جمعه 1 تیر1386 0:38 قبل از ظهر
 

 

.امشب اشک مي ريزم تابار تنهايي را

ازدوش خود بردارم . امشب اشک مي ريزم

تا تواشکهای خاطراتمو ببينی .

امشب اشک مي ريزم تا خيابونهاي دلم

پرازاشک من بشند .

امشب اشکهايم جاي باران مي بارند

پهناي صورتم ازاشکهام پرشده ...

دل آسمونم گرفته نبايد براو خورده گرفت

چراکه آسمونم دلش مي گيره واشکهاش

سرازير مي شه . احساسم مرده مي نويسم

تا شايد احساس خفته ام بيدارشه نامه اي به خدا

مي نويسم ازش مي خوام دوست داشتنو يادم بده

صداقت و يادم بده ....

امشب اشک ميريزم وبراي خدا مي نويسم

که تابار تنهايي وازدوشم برداره مي نويسم

که خدا جون دل من گرفته ازاين همه غم

دل من گرفته ازاين همه اشک ..............

دلم براي خاطراتم تنگ شده اشک مي ريزم تا

اونهاروببينم ......

 

 

 

 

گاهی عشق، آنطوری که ما فکر می کنیم تعریف نمی شه، همیشه هر چقدر یک رابطه منافع داشته باشد، قسمتهای تاریک هم دارد...

اگر میخواهیم یک رابطه اثر بخش و مفید داشته باشیم یکی از کارهای که باید انجام بدیم اینکه راحت احساساتمان را به زبان بیاریم، با بیان کردن روشن احساسات و نگرانی ها بدون متهم ساختن، سرزنش کردن، یا حتی دست انداختن طرف مقابل باعث می شویم که اون به همه ی حرفهای ما گوش دهد.اما ما آدمها اکثرا" در بیان کردن احساساتمون بطور ساده و روشن دچار مشکل هستیم و همیشه اون رو تعبیر دیگری می کنیم و همیشه دوست داریم خودمون رو پیچیده نشان دهیم...

"نفرت و کینه ای که با عشق، کاملا" زدوده شود، به عشق تبدیل می شود، و آن عشق، از عشقی که با سابقه ای از نفرت همراه نبوده، حادتر است. زیرا کسی که عشق ورزیدن به چیزی را آغاز کند که قبلا" از آن نفرت داشته، یا موجب رنجش او می شده است، نه تنها صرف عشق ورزی برایش لذت بخش است، بلکه لذت ناشی از تلاش برای زدودن رنج نفرت را نیز به آن می افزاید." الیوت ارونسون

 

 

 

 

امروز حال و حوایی دگر در سرم است . در میان دریای افکارم مشغول شنا کردنم اما هر چه می روم به ساحلی نمی رسم . انگار ساحل امن خیالم را دگر دیگر نمی توانم ببینم و از او دور گشته ام . امروز که محتاج آنم آنرا نمی یابم ولی باز به امید دیدارش به راه ادامه می دهم اما چیزی نمی بینم دیگر خسته شده ام حتی ..... حتی دریغ از تکه چوبی که بر آن تکیه زنم تا کمی از خستگی ام کاسته شود .اما . . . . دریغ و افسوس که در این دریای پرطلاتم چیزی نمی بینم و تک و تنهایم . به ناچار به راهم ادامه می دهم . سیاهیی از دور چشمانم را می آزارد قدری سرعتم را افزایش می دهم کم کم به آن رسیدم حال دگر آن سیاهی به سبزی تبدیل شده است اکنون به خشکی رسیده ام و در ساحل امن خیالم هستم اما از خستگی زیاد به خواب رفته ام و در خواب دوباره راهی را که پیموده بودم را پیمودم . نسیمی خنک پوستم را نوازش می دهد از خواب بیدار شدم . چشمانم را گشودم ودور و برم را نگاه کردم دیدم که باز هم در همان دور دست ها باید به انتظار دیدن ساحل امن خیالم بمانم.

 

 

نوشته شده توسط وحید | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: وحید & Designer: Hessam Sedaghati